خبر کوتاه بود اما ناگهانی و دردناک. از نوع گفتار معلوم بود که برگشتنی در کار نیست. از آن رفتن هایی است که کسی را برای همیشه گم می کنی.
"برای خدا حافظی که می آی؟"
"آره، میام می بینمت"
مطمئن بودم که جوابش برای دل خوشی من بود.
یاد اولین روزی افتادم که دیدمش. اخمو بود و جدی، برعکس بقیه مشتری ها که همیشه می خندند و شوخی می کنند تا شاید چند سنتی تخفیف بگیرند.
"لاته، لطفن"
سفارش همیشگی اش همین بود. سعی کردم اسمش رو از روی رسید کارت اعتباری اش بخونم.
" اسمت رو چه جوری تلفظ می کنی؟"
بدون این که سرش رو بیاره بالا جواب داد:
"لیلیانا"
باید به هر طریقی که می شد سر صحبت رو باز می کردم. روی لیوانش یه قلب براش درست کردم. خندید. خنده اش قشنگ بود.
می دونستم آخرین باری است که می بینمش. سعی کردم دوباره براش قلب درست کنم. دستم اما می لرزید. نتیجه به همه چیز شبیه بود جز قلب.
خدا حافظی کرد و رفت.
لیلیانا رفت. به همین سادگی...
خواب پدیده عجیبی است. گاهی قبل از خواب مطمئنی که محال است، امکان ندارد که بشود. صبح که بیدار می شوی می بینی شده است!
در خیالم ازت سوال می کنم که کی کارت تمام می شود. می پرسم دوست داری بعد از کار یه کافی باهم بخوریم؟ جوابت مثبت است.می آیم دنبالت و سوار ماشین می شوی.
در استار باکس نشسته ایم و من برایت توضیح می دهم که "کارامل ماکیاتو" ی استارباکس، ماکیاتو نیست ! بلکه "ونیلا لاته" ایست که رویش کارامل زده اند. در حقیقت "ماکیاتو" تنها دو شات "اسپرسو" است، با کمی فوم رویش !
در ماشین در راه برگشت هستیم. از گذشته ام سوال می کنی. ساکت می شم. از آینده و برنامه ام برای ورود به "مدیکال اسکول" برایت حرف می زنم.
از ماشین پیاده می شی و توی کیفت، دنبال کلید می گردی. از ماشین پیاده می شم و بغلت می کنم. گونه ات را می بوسم و از این که دعوتم را قبول کردی، تشکر می کنم.
در واقعیت اما، فقط یک بسته سیگار می خرم و می روم ...
هر عکسی یک رسالتی بر دوش دارد. یکی قاب می شود و به دیوار آویخته می شود تا همیشه خاطره ی روزی خوش را یادآوری کند. یکی دیگر چاپ می شود و در آلبوم قرار می گیرد تا سال ها بعد خاطرات روز های جوانی را زنده کند. دیگری یواشکی و در خفا گرفته می شود تا بعد ها رازی را بر ملا کند و قلبی را بشکند. اما گاهی یک عکس، نا خواسته از پاهایش گرفته می شود و مدت ها در جایی پنهان می شود تا امروز به من یاد آوری کند که مدت هاست پاهایش را برهنه ندیده ام !
عکس مثل خنجر می شود و در قلبم فرو می رود. بغضم می ترکد. باورم نمی شود که ناخن شکسته شست پایش، چسبی که روی پایش می زد تا کفش پایش را نزند، حتی فرم ساق پایش را فراموش کرده باشم. لعنت برمن .... لعنت بر من که فراموش کار شده ام ...
پیش بینی مایا ها درست بود. امروز آخر دنیای من بود ...
چندشم شد ... حتی تصورش هم حالم را به هم زد !
درست یادم نیست تاثیر الکل بود یا واقعا زیبا بود. ترکیب چشمانی روشن و موهای خرمایی، با کمری باریک و پیرهن کوتاهی که پاهایش را کشیده تر از آنچه بود جلوه می داد، باعث شده بوده نتوانم چشم ازش بردارم. منتظر بودم شات های کامی کازی اثر کند تا جرات جلو رفتن را پیدا کنم.
کنارم ایستاده بود و بلند بلند می خندید. دستم دور کمرش بود و لبخند می زدم. سرم حسابی گرم شده بود. به زور سعی می کردم تعادلم را حفظ کنم. در یک لحظه چرخید و روبرویم ایستاد. فاصله بین صورت هایمان هر ثانیه کم تر می شد. چشمانم را بستم ... اما انگار زمان متوقف شد. مغزم سعی می کرد بر الکل غلبه کند. برای یک لحظه چندشم شد. تا به امروز فقط یک نفر تا این حد به من نزدیک شده بود و تصور این که می خواستم کاری را که زن و شوهرها با هم می کنند، با کس دیگری انجام بدهم، حالم را به هم زد. از خودم، از غریزه ام، بدم آمد. در یک لحظه تمام گرمایی که در وجودم بود، از بین رفت ...
بالای پله ها، بیرون کلاب ایستاده بودم و عق می زدم. بدنم می لرزید. سعی کردم هر چی دلتنگی، خشم و تنفر در وجودم مانده را بیرون بریزم. اشک هایم روی صورتم می لغزید و پایین می ریخت...
حالم بهتر نشد ... حالم بهتر نمی شود...
یک دو سه ، پنج شش هفت
با شماره یک پای چپت را جلو می گذاری. با شماره دو پای راستت را عقب می بری و با شماره سه پای چپت بر می گردد سر جای اول.
پارتنرت اما بر عکس عمل می کند. پای چپ را که عقب می بری، پای راستش را جلو می آورد. این ترتیب تا اخر رقص ادامه دارد. زیبایی سالسا به همین است. زن و مرد حرکات دیگری را کامل می کنند. حرکاتشان مثل هم نیست، بلکه مکمل یکدیگر است. مرد رهبر است و زن رهرو. مرد باید برای ادامه حرکت برنامه ریزی کند و زن باید هوشیار باشد تا همواره مرد را کامل کند.
در رقص از حرف زدن خبری نیست. با چشم ها باید صحبت کرد. با گرفتن لمس نوک انگشتانش باید منظورش را بفهمی و با لمس گودی کمرش باید منظورت را برسانی. باید یکدیگر را فهمید. باید حرکت بعدی را حدس زد. در غیر این صورت یکنواختی رقص بر هم می خورد.
سالسا تنها یک رقص نیست، درس زندگی است. یاد می گیری که بهترین رقاص هم باشی، بدون پارتنری که درکت کند، ثانیه ای نمی شود ادامه داد. یاد می گیری که زن و مرد مکمل هم هستند. نمی شود حرکات هم را تقلید کنند. نمی شود یک نفره ادامه داد. نمی شود بدون تعامل زندگی کرد.
رقص یک تفریح نیست. ورزش هم نیست. رقص تمرینی است برای زندگی. این که یاد بگیری سر انگشتانش را که در دستت می گیری، حرفش را بفهمی و با لمس بدنش حرفت را بزنی.
بعضی ها می رقصند تا به خاطر بسپارند، من می رقصم تا فراموش کنم ...
لعنت بر این هشت ساعت و نیم اختلاف ساعت که هر وقت تو بیداری، من خوابم ...
احتمال اینکه سیستم کامپیوتری شرکت راه آهن اشتباه کند و دو بلیط برای صندلی شماره ۴، ردیف دو در دومین واگن قطار تندروی ساعت ۹ صادر کند، خیلی کم است. اما وقتی این اتفاق افتاد و دیدم کسی روی صندلی ای نشسته که بلیطش دست من است، مطمئن بودم که دست تقدیر جای دیگری در قطار برایم در نظر گرفته.
حدسم درست بود. صندلی شماره ۲، ردیف شانزده در سومین واگن قطار، مقابل زنی سیاه پوش جایی بود که باید می نشستم. به چهره اش نمی آمد که بیشتر از ۳۵ سال سن داشته باشد. صورتش خسته به نظر می رسید. کت چرم بلندی بر تن داشت که معلوم بود از روی بی حوصلگی با شلوار و کیف و کفش مشکی اش ست کرده بود و احتمالا پیش خود فکر کرده بود:" سیاه به همه چی می یاد ! "
زیبا نبود. با نمک هم نبود. اما لبانش که موقع چرت زدن به صورت نا خود آگاه غنچه می شدند، باعث می شد جذاب به نظر برسد. اگر بخواهم صادق باشم، اگر در هر شرایط دیگری می دیدمش ،شاید اصلا توجه ام را جلب نمی کرد. اما درآن لحظه من آنجا بودم. او هم. در انعکاس شیشه پنجره که در تاریکی مثل آینه عمل می کرد، می دیدم که نگاهم می کند. هدفونم را درون گوشم گذاشتم و سعی کردم آهنگی را پیدا کنم که با حال و هوای آن لحظه ام جور در بیاید.
حس عجیبی داشتم. نیرویی وادارم می کرد بروم کنارش بنشینم و بدون این که کلمه ای حرف بزنم، سرم را روی شانه هایش بگذارم و به اندازه تمام سال هایی که سکوت کرده ام، سال هایی که دیده ام اما نا دیده گرفته ام، بی صدا گریه کنم.
بغضم را مثل همیشه فرو دادم . همانجا روی صندلی شماره ۲، ردیف شانزده در سومین واگن قطار نشسته بودم و سعی می کردم به جایی غیر از مسافر صندلی شماره ۴، ردیف هفده، که نگاهش رویم سنگینی می کرد، فکر کنم.
خسته بودم. پر از درد و نفرت و کینه.