شروع یک رابطه به یاد ماندنیست . یادت می ماند کجا شروع شد. چرا شروع شد. خاطره اش همیشه در ذهن باقی می ماند. شلوار دمپا گشادش، کاپشن قرمزش و کفش چرم ساق بلند پاشنه سه سانتی اش هنوز در ذهنم هست. یک شب زمستانی بود، درست مثل امشب. دستان یخ کرده، پاهای بی حس، لپ های گل انداخته. انگار همین دیروز بود. کاش همین دیروز بود ...

پایان یک رابطه اما مشخص نیست. تاریخ ندارد. جزییات هم ندارد. برای همین به یاد نمی ماند. در گذر زمان، آهسته آهسته از بین می رود. یک روز از خواب بلند می شوی و می بینی دیگر احساسی باقی نمانده. به خودت که می آیی، می بینی داری با یک مشت خاطره زندگی می کنی. هر چه قدر فکر می کنی، یادت نمی آید آخرین بار کی این رابطه زنده بوده. گاهی حتی به وجودش هم شک می کنی. شاید از اول هم توهمی بیش نبوده. 

اما تمام این توهم ها باید یک جایی تمام شود. همین جا، همین الان. تمام.



هر قصه ای روزی تمام می شود. قصه ی من هم امروز تمام شد. همین الان. همین جا. شاید روزی دیگر، جایی دیگر، قصه ی دیگری شروع شد. 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 8 قبل از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

اتاق کوچک بود و چند صندلی بیشتر نداشت. بوی تعفن محیط را پر کرده بود. دختری با لباس پرستاری پشت شیشه ضد گلوله نشسته بود و از یک محفظه کوچک با ما حرف می زد. صدایش را به زور می شد شنید.

"جواب‌ آزمایش مثبت بوده. برای پایان دادن به بارداری اومدیم"

"پایان دادن به بارداری" در جا به ذهنم رسید. گویا با تغییر کلمات می خواستم از سنگینی عبارت "سقط جنین" شونه خالی کنم. دخترک در چوبی بزرگی که اتاق انتظار و بقیه اتاق ها را از هم جدا می کرد، را باز کرد. 

چیزی نپرسید. حتی لحظه ای تلاش نکرد که منصرفمان کند. تمام مراحل را در عرض چند دقیقه توضیح داد و برای فردا قرار گذاشت. 


فردای آن روز، همه چیز با خوردن چند قرص حل شد. انگار از اول هم اتفاقی نیفتاده. انگار نه انگار که یک نفر به این دنیا نیامده، از این دنیا رفت. 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 10 قبل از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

مرا بوسیدی، با عشق، با لذت، با هیجان خیانت. 

بوسیدمت. کوتاه اما با عشق. ممنوع اما با لذت.

بوسیدمت. هرچند ممنوع بود. هرچند کوتاه بود.

بوسیدمت. هر چند، بوسیدنت فقط یک رویا بود.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

عزیز دلم

خیلی سخته که بهت بگم چه احساسی نسبت بهت دارم. برای همین همیشه دنبال راهی بودم که دوست داشتنم رو بهت ثابت کنم.

حتی اگه قدرت این رو داشتم که تمام آروزهات رو برآورده کنم، باز هم نمی تونستم ذره ای از کار هایی که برای من کردی رو جبران کنم. 

چون

هر وقت که زندگیم به صورت مسخره ای عذاب آور بود، تنها کسی که آرومم می کرد، تو بودی. 

هر وقت احساس تنهایی می کردم و دنبال آغوشی بودم، به تو پناه می آوردم.

هر زمانی که مشکلی داشتم، تو بودی که به دادم رسیدی. به بودنت بدجوری عادت کرده ام. حتی تصور اینکه کنارم نباشی برام سخته. 




متن بالا ترجمه ای آزاد است از ترانه ی "I Reach For You" که توسط Marc Anthony اجرا شده. سه سال پیش وقتی در بدترین شرایط روحی قرار داشتم،فقط "او" بود که همیشه کنارم بود. یا شاید فکر می کردم که هست! در تمام آن مدت، هر روز و روزی صد بار این آهنگ را به یاد "او" گوش می دادم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 8 قبل از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

     هر هدیه یا پاداشی، صرفا به یک هدف داده می شود: خوشحال کردن یک نفر. اما هستند هدیه هایی که نا خواسته آیینه دق می شوند. دو بلیط مجانی برای سینما، پاداش من بود به عنوان کارمند نمونه ماه. بلیط ها اما شش ماه خاک خوردند و از توی کیف پول به روی داشبورد ماشین، و از آنجا به کاسه ی روی میز ناهار خوری جا به جا شدند. شش ماه طول کشید تا قبول کنم بلیط سینما آن هم برای دو نفر به درد من نمی خورد.  

     بلیط ها را گذاشتم توی کشوی اول از بالا، کنار گوشی اچ تی سی، یک سوتین نارنجی پاره، چند کاندوم که تاریخ مصرفشان به زودی تمام می شود و چند عکس قدیمی. کشوی اول از بالا مخصوص آت و آشغال هایی است که به دردم نمی خورند. تمام چیز هایی که به نحوی گذشته ام را یاد آوری می کنند. بعد از شش ماه بلاتکلیفی، بلیط ها هم سر از کشوی اول در آوردند.

     زندگی که پر از درد باشد، حتی هدیه ای می بایست خوشحالم کند، تنهایی نکبت باری را که هر روز سعی می کنم پشت یک لبخندی مصنوعی، بوی بربری تاچ و موهای دم اسبی ام پنهان کنم، مثل یک سیلی محکم به صورتم می کوبد تا یادم نرود چه بر من گذشته.

 


بعد از تعطیل شدن گوگل ریدر، به اینجا کوچ کرده ام. اگر دوست داشتید می توانید دنبالم کنید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 5 قبل از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

"هفته ی دیگه دارم می رم شیکاگو".

خبر کوتاه بود اما ناگهانی و دردناک. از نوع گفتار معلوم بود که برگشتنی در کار نیست. از آن رفتن هایی است که کسی را برای همیشه گم می کنی.

"برای خدا حافظی که می آی؟"

"آره، میام می بینمت"

مطمئن بودم که جوابش برای دل خوشی من بود.

یاد اولین روزی افتادم که دیدمش. اخمو بود و جدی، برعکس بقیه مشتری ها که همیشه می خندند و شوخی می کنند تا شاید چند سنتی تخفیف بگیرند.

"لاته، لطفن"

سفارش همیشگی اش همین بود. سعی کردم اسمش رو از روی رسید کارت اعتباری اش بخونم.

" اسمت رو چه جوری تلفظ می کنی؟"

بدون این که سرش رو بیاره بالا جواب داد:

"لیلیانا"

باید به هر طریقی که می شد سر صحبت رو باز می کردم. روی لیوانش یه قلب براش درست کردم. خندید. خنده اش قشنگ بود.

می دونستم آخرین باری است که می بینمش. سعی کردم دوباره براش قلب درست کنم. دستم اما می لرزید. نتیجه به همه چیز شبیه بود جز قلب.

خدا حافظی کرد و رفت.

لیلیانا رفت. به همین سادگی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

خواب پدیده عجیبی است. گاهی قبل از خواب مطمئنی که محال است، امکان ندارد که بشود. صبح که بیدار می شوی می بینی شده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

در خیالم ازت سوال می کنم که کی کارت تمام می شود.  می پرسم دوست داری بعد از کار یه کافی باهم بخوریم؟ جوابت مثبت است.می آیم دنبالت و سوار ماشین می شوی.

در استار باکس نشسته ایم و من برایت توضیح می دهم که "کارامل ماکیاتو" ی استارباکس، ماکیاتو نیست ! بلکه "ونیلا لاته" ایست که رویش کارامل زده اند. در حقیقت "ماکیاتو" تنها دو شات "اسپرسو" است، با کمی فوم رویش !

در ماشین در راه برگشت هستیم. از گذشته ام سوال می کنی. ساکت می شم. از آینده و برنامه ام برای ورود به "مدیکال اسکول" برایت حرف می زنم.

از ماشین پیاده می شی و توی کیفت، دنبال کلید می گردی. از ماشین پیاده می شم و بغلت می کنم. گونه ات را می بوسم و از این که دعوتم را قبول کردی، تشکر می کنم.

 

 

در واقعیت اما، فقط یک بسته سیگار می خرم و می روم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 4 قبل از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

          هر عکسی یک رسالتی بر دوش دارد. یکی قاب می شود و به دیوار آویخته می شود تا همیشه خاطره ی روزی خوش را یادآوری کند. یکی دیگر چاپ می شود و در آلبوم قرار می گیرد تا سال ها بعد خاطرات روز های جوانی را زنده کند. دیگری یواشکی و در خفا گرفته می شود تا بعد ها رازی را بر ملا کند و قلبی را بشکند.  اما گاهی یک عکس، نا خواسته از پاهایش گرفته می شود و مدت ها در جایی پنهان می شود تا امروز به من یاد آوری کند که مدت هاست پاهایش را برهنه ندیده ام !

          عکس مثل خنجر می شود و در قلبم فرو می رود. بغضم می ترکد. باورم نمی شود که ناخن شکسته شست پایش، چسبی که روی پایش می زد تا کفش پایش را نزند، حتی فرم ساق پایش را فراموش کرده باشم. لعنت برمن .... لعنت بر من که فراموش کار شده ام ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 6 قبل از ظهر  توسط آفتاب پرست  | 

پیش بینی مایا ها درست بود. امروز آخر دنیای من بود ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت 10 بعد از ظهر  توسط آفتاب پرست  |